تبليغاتX
یادداشت های یک آدم معمولی
خانه | آرشیو | ایمیل نویسنده

 

زيپ ساكش را كه محكم كشيد تازه مطمئن شده بود كه مي خواهد برود! وسوسه ي گل كاغذي هاي گوشه ي حياط هنوز هم بود! حوض آبي‌ِ روبروي ايوان هنوز هم نگاهش را مي لرزاند! ايوان را چه مي كرد؟! بخار ديزي گرم روي ايوان، وقتي حتي آب حوض هم يخ مي زد، هنوز هم گرمش ميكرد! حس ميكرد دلش حتي براي تلفن قديمي اتاق كناري هم تنگ ميشود! حتي زد به سرش که ساعت ديواري نه چندان جذاب روي ديوار را هم، كه فقط وقتي ساعت يازده را نشان ميداد برايش جذاب ميشد، در ساكش بچپاند! اما ساكش پر از سنگيني بود! اصلن جواب همسايه ها را چه مي داد؟ آنقدر رفتن را عاقلانه می پنداشت که سرش را چرخاند تا نگاهش نیفتد...؛ دسته ي ساكش را در دست گرفت! انگار ميخواست توان رفتن را در خود بپروراند! دوباره همه رژه رفتند...دوباره و دوباره...

دسته ي ساكش را محكم تر فشار داد؛ ساك را با زورش سنجيد! كاش اينقدر سنگين نبود! ميخواست بدود...اما با اين سنگيني به خودش مطمئن نبود! بند كتاني سفيدش را محكم كرد؛ ندايش دهن دره كرد! پتويش را محكم تر پيچيد دور پاهايش و گفت: خب اصلن نرو! خنديد! اينقدر به كسي نگفته بود كه چرا ميخواهد برود، انگار نداي خودش هم فكر ميكرد خوشي زير دلش را زده! حتي دلش نميخواست دليل رفتنش را در قصه اش هم بگويد! اه! باز شمعداني و ايوان و ديزي...قدم برداشت؛ سيگاري روشن كرد! انگار سيگار ساك را سبك تر مي كرد! شايد هم ميكرد! كسي چه مي داند؟ تصميم گرفت بدود...

آخر قصه را نمي دانم! ميخواست بدود! نميدانم با سنگيني كوله چه كرد...

 

پي نوشت: خواهشن گير ندين كه اين عكس كجاش شبيه ساك و كيف مسافرتيه!!

 

|+| نوشته شده توسط محمد ابراهیمی در یکشنبه چهارم شهریور 1386 و ساعت 2:22 | 
Powered By BLOGFA - Designing & Supporting Tools By WebGozar