از غروبش دلشوره داری! انگار قرار است کسانی را ببینی که تا حالا ندیدی!مثل آدم فضایی ها! یا شاید از اینکه میخواهی بر شنیده هایت، نور دیدن بتابانی می هراسی...
همراه می شوی؛ می روی به گوشه ای از شهر که تا حالا گذرت به آنجا نیفتاده؛ کوچه های تو در تو و نا آشنا را می پیمایی؛ به درب آجری رنگ نیمه بازی می رسی؛ صداهایی می آید اما هنوز هم ابهام جاری ست؛ در حیاط، آشنایی می بینی اما هیچکدامتان تمایلی برای احوالپرسی های معمول ندارید؛ از پله های چپ گرد و براق ساختمان بالا می روی و به اتاق می رسی...حدود بیست نفر نشسته اند؛ کلاهی ساده و شکلاتی رنگ، وجه تشابه همه ی آنهاست؛ جواب سلامت هم فقط"یا علی" است...
می نشینی! همانطور که قبلن گفته اند؛ دو زانو و بدون تکیه به دیوار! تلاشی چند دقیقه ای برای تطابق با مجلس آغاز می شود؛ اول از همه تشک سفید رنگی را می بینی با شمایلی پشمین در بالای سر؛ می گویند جای "پیر" است اما حتی در نبود هم، جایش محفوظ و معتبر است. نگاهت که به جمع می افتد چند آشنا می بینی اما باز هم تمایلی نیست...
مثنوی می خوانند؛ با صدایی بلند و آهنگین! اما تا اینجایش بیشتر به مداحی خودمان شبیه است؛ وقتی برای "مثنوی خوان" آب جوش می آورند، می فهمی که تعارف هم اینجا سبکی خاص دارد؛ جلویت می نشینند و از سمت راست تعارفت میکنند؛ مثنوی خوانی تمام می شود و بعد از چند دقیقه سکوت "دف" می آورند؛ حس جالبی پیدا می کنی و انگار آرامتر می شوی؛ میخوانند و می زنند و تو نیز "شکل" دست زدن را برای همرنگ تر شدن تقلید می کنی؛ "حقاً و حقاً و حقاً هو علیٌ حق علیٌ هو"؛ شادی و شورِ دل! در این دلکده هم عقل رخی نشان می دهد؛ می پنداری "راه شادی" برای رسیدن به معبود بسیار کوتاه تر از "راه غم و اشک" است؛ حس لذت بخشی ست و دست زدنت از "سینه زدن" هم بالاترت می برد؛ باز هم چند دقیقه سکوت...
دو نفر با کلاه - که می گویند کلاه بندگی مولاست - با احترام جلوی جایگاه خالی "پیر" می نشینند و سجده می کنند؛ جمع "یا علی" می گوید؛ دو ظرف نبات را بر می دارند و در حالی که "ذکر" را تا اتمام ادامه می دهند به جمع تعارف می کنند؛ می گویند امشب کسی "مشرف" شده و این، شیرینی "تشرف" است! پس از آن جمع کمی عادی تر می شود؛ شیرینی هایی در بسته های کوچک به همراه چای تعارفت میکنند؛ در این لحظات تنها چیزی که به چشم می آید نظم و سکوت عجیب اینجاست؛ انگار همه چیز از سالها قبل برنامه ریزی شده و انجام می شود؛ اگر چشمانت را ببندی، انگار تنهایی! پانزده دقیقه تنفس می دهند؛ مشتاقان "وضو" و "نیکوتین" مجالی می یابند اما یک ربع ساعت بعد، باز همانجایی...
سفره ای در سینی و نان و نمکی به روی آن! جلوی جایگاه "پیر" می آورندَش؛ سجده ای می کنند و سفره را پهن می کنند؛ این بار نیز در هنگام سجده، "یا علی" فریاد می زنند؛ نان و نمک "پیر"، نخستین طعام سفره ی خالی ست؛ بعد از آن باز هم نان و نمک است که می چینند و بعد سایر غذاها؛ سفره آرام آرام کامل می شود اما کسی دست نمی برد؛ سفره ی اتاق زنانه نیز پهن میشود؛ بسم الله! بزرگ می گوید. هنوز دست به قاشق نبرده ای که می بینی دست ها بسوی نمک میرود؛ باز هم همرنگ می شوی و نمک مزمزه میکنی؛ تازه می شود مثل یک مراسم شام معمولی؛ پایان غذا باز هم نمک است و دعا...هو آمین!
دو نفر بر می خیزند؛ در دوطرف سفره می نشینند و "یا علی" جمع بلند می شود؛ سفره را از دو طرف جمع می کنند اما "یا علی" همچنان تا اتمام "ذکر" است؛ وقتی سفره، به جلوی جایگاه "پیر" می رسد این بار نیز نان و نمک "پیر"، آخرین چیزی ست که بر میدارندَش؛ به همان ترتیب آغازین، در سفره می گذارند و سجده می کنند و می برند؛ " یا علی" هم تمام می شود؛ آرزوی شادکامی و تمام! وقت رفتن تازه می فهمی دست دادن هم اینجا آدابی دارد! به حالت مسابقه ی "مچ" دوران کودکی، دست هم را می گیرند و می بوسند و بعد، هم آغوشی؛ اما با تو اینگونه دست نمی دهند؛ اصراری به یاداوری بلد نبودن "آداب" ندارند...
در برگشت، پک عمیقت به سیگار دلچسب تر می شود؛ صحنه ها را مرور می کنی و داوری میان راه "عقل" و "دل" را در آن دود غلیظ جستجو میکنی...
|
+| نوشته شده توسط محمد ابراهیمی در یکشنبه هفتم مرداد 1386 و ساعت 1:19 |