تبليغاتX
یادداشت های یک آدم معمولی
خانه | آرشیو | ایمیل نویسنده
روزنوشت
مدتی ست روزهایی که می آیند و می روند چندان دلچسب نیستند! نه دلم میخواهد در دقایقش بمانم و نه هیچگاه جرئت داشته ام که آرزو کنم با پلک بر هم زدنی "این نیز بگذرد." نه ذوقی برای نوشتن است و نه حسی برای بیرون کشیدن لایه های درونی این مغز نداشته!!
در حال گریزم! از گذشته ای که گاهی آپاراتچی صحنه های آن می شوم؛ از مجادلاتی که زمانی برایم آرمانی بود؛ حتی از قمیشی و نوری هم میگریزم... نه!! این آخری را دروغ گفتم...
میدانم همه - حتی در گذشته ی خودم - در روزها و ماه هایی از زندگی شرایطی این چنین دارند اما دغدغه ها این بار کمی بیشترند...
سکوتم محمد را می ترساند... نه میلی برای یافتن گوشی شنواست و نه گوشی سزاوار شنیدن و نه حسی برای گفتن... این روزها فقط خواندن آرامم میکند! جالب است که جادوی کتاب در این گیجی های مفرط و گاه خنده دار، همچنان چا برجاست! با اینهمه خوشحالم که در این روزهای "شهر آشوب" و پر دغدغه ژست افسردگی ندارم...فقط محمد آرام و ساکت مرا می ترساند! این آرامش و سکوت گویی میهمان تازه واردی ست که سودای صاحب خانگی دارد...

 

 

|+| نوشته شده توسط محمد ابراهیمی در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386 و ساعت 2:42 | 
Powered By BLOGFA - Designing & Supporting Tools By WebGozar