تبليغاتX
یادداشت های یک آدم معمولی
خانه | آرشیو | ایمیل نویسنده
رستگاری در چهار و ده دقیقه!

تمام شد! یک مقطع که برایم به اندازه ی یک عمر پربار بود...
لحظه لحظه ی حضورم در دانشگاه برایم گران سنگ ترین لحظات زندگی بوده است؛ گوشه گوشه ی دانشگاه برایم چیزی را تداعی میکند؛ بودن و نفس کشیدن با عینیت ارزو هایم که این روزها دیگر بهانه ای برای گفتنش نیست!
سختی ها و لذت هایش حالا دیگر برایم سراسر لذت است؛از بیداری های شب امتحانش گرفته تا دبیری کانون هنر دانشجویی وتا...

کاش میشد همه چیز را گفت!

در دانشگاه یاد گرفتم...در دانشگاه ساخته شدم...در دانشگاه ادم شدم!

انقدر برایم عادت شده بود که مهر بی انتخاب واحد در مخیله ام هم نمی گنجید! کمی کارهایم مانده اما نه برای درس دویدن! حالا من هستم و انچه بدست اورده ام...

بسیار در فکر اینده ام...دلم میگوید این دوری، پایدار نخواهد بود! با پایان این یاس فلسفی، بهتر توان میابم...

|+| نوشته شده توسط محمد ابراهیمی در یکشنبه سوم تیر 1386 و ساعت 23:30 | 
Powered By BLOGFA - Designing & Supporting Tools By WebGozar