تبليغاتX
یادداشت های یک آدم معمولی
خانه | آرشیو | ایمیل نویسنده

 

ايستاده ام؛ گرد و غبار پس، حتي در پيش نيز چشم را مي سوزاند؛ طوفان نسيم نام، مجال نشستنش بر زمين نميدهد. پيش، را خود داستاني ست؛ مه مي بيني اما انگار آن هم فقط براي غفلت چشمانت آفريده شده؛ امان از حتي كمي سردي...

اين روزها خيلي پر دغدغه ام؛ خود را به مطمئن ترين طناب پيچ جاده زندگي گره زده ام؛ دل مشغولي هاي ديگر مجالم را گرفته؛ مي خوانم! دارم ياد مي گيرم شدت جريان سر بالا را حتي وقتي قورباغه ابوعطا ميخواند! دارم ياد مي گيرم مقاومت شن هاي ساحل را كه ارزش جاي پايش، به قدر يك قدم رنجه ي موج است! دارم ياد ميگيرم سختي فولاد به ظاهر قوي را، وقتي حتي به اندك قوه اي كش مي ايد! دارم ياد مي گيرم درجه ي نامعيني سازه هايي كه مي سازم و با پاك كن خرابشان ميكنم و بالاخره رياضي ميخوانم تا سخت ترين ها را بشمارم! حالا حتي موهومي ها را هم مي شمارم...

بر ميگردم...شايد وقتي كه بهتر و محكمتر از حالا باشم؛ وقتي كه به خواسته ام برسم، خواسته اي بدون اتكا به هر كس و هر چيز ديگري...

بر ميگردم... بعد از امتحان ارشد! پانزدهم بهمن ماه حوالي عصر نوشته آتي ام را در همين جا مي خوانيد...

 

توضيح: بابک ملک زاده يكي از صميمي ترين دوستان من است! هوس داشتم يك پست به افتخارش بنويسم اما باشد وقتي ديگر...  

|+| نوشته شده توسط محمد ابراهیمی در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386 و ساعت 2:16 | 
Powered By BLOGFA - Designing & Supporting Tools By WebGozar